اول خرداد


الهه پنج شنبه ارائه داره و بهش گفته بودم پاور پوینتت با من..  چندساعتی باهم نشسته بودیم تا تموم شد..

میخواست برسونتم که سر راه رفتیم نونوایی بربری .. منتظر بودم نونش رو بگیره که بریم..برگشت و دیدم یکدونه نون م برای من گرفته و میگه با پنیر و چایی خیلی میچسبه .. جزو قشنگ ترین و بی اداترین اتفاق هایی بود که تجربه کردم..

و انقدر این جنس دوستی ای که داریم (7 تا از 8 نفر)  واسمون عجیبه که هر لحظه منتظریم کِکِ لای کوکوی(اصطلاحی اصفهانیست که به تازگی یاد گرفتم :دی کِکِ همون پی پی است)  یکیمون باشه ..

من هیچوقت خودم رو آدم صادقی ندونستم .. چون عین آیسبرگی ، فقط قسمتی که دیده میشه تا حدی صادقانه هست .. و 90% بقیه به نگفتن و پنهان ماندن خلاصه میشه..



و خب چیزی که دارم یاد میگیرم این صداقت واقعی هست ..

محیط و شرایط اقلیمی خیلی بیش از چیزی که فکر میکنیم روی شخصیت تاثیر میزاره.. منظر شرق ، منظر جنوب نیست.. و خب منظر جنوب چیزیست که باید حفظ شه و رشد پیدا کنه ..

بواسطه ی انزوای ازلی م  .. این روزها چون کودک بزرگ شده در جنگل و برگشته به تمدن عمل میکنم .. باور میکنید شب ها میشینم ، آداب معاشرت و اتیکت اجتماعی رو سرچ میکنم ؟


منبع این نوشته : منبع
منظر ,منظر جنوب

  جالب این بود که بعد از نوشتن پست آخر آرامش عجیبی داشتم و دارم ..  انگار یهو فهمیدم که چه چیزی باعث شده حداقل نه سال از نوشتن دست نکشم ..حتی اگر استعدادی نداشته باشم .. و خب بنظرم پست سنگینی بود و اگه چکنویس باشه خیالم راحت تر هست ... (در واقع عذاب وجدان گرفتم بخاطر دوز تلخیش.. ولی خب شکلاتم تلخش خوبه!)


  توو یوتیوب داشتم برنامه ای رو میدیدم درباره ی طولانی ترین مطالعه ی طولی که بر آدم هایی از همه قشر شده.. از فارغ التحصیلان هاروارد بگیر تا حاشیه نشین ها , هفتاد و پنج سال طول کشیده ... و خب الان فقط تعدادیشون زنده هستند که بالای نود سالشون هست .. و کل نتیجه ای که از این مطالعه گرفتند این بوده که برای داشتن یک زندگی سالم و در پی ش راضی کننده .. بیش از هرچیزی.. از پول و دست آورد و تحصیلات گذشته .. در ردیف اول داشتن روابط خوب هست .. چه با خانواده چه دوستان و جامعه و مهم ترینش رابطه ی خوب با پارتنر زندگی ...

  اگه انزوا چیزی بوده که پیش از این منو از نوعی گزند دور نگه داشته ... پس از این فکر میکنم که میتونم از پس گزند ها بربیام و نیازی به گارد نیست...  درباره ی پارتنر داشتنم به خودم مهلت طولانی واسه انتخاب درست دادم ، برخلاف بقیه که مخالف اینطور وسواس هستند .. بنظرم از مهم ترین انتخاب های زندگی هست.. حتی اگه مدت کوتاهی باشه...  


منبع این نوشته : منبع
زندگی

پست مناسبتی !!!

بین همه ی مناسبت ها ( همه رو چطور همه بنویسم که همه خونده شه؟!) برای من 12 اردیبهشت خیلی حس مثبت و خوبی داره .. بی شک چون پدر و مادرم هر دو فرهنگی هستن و موضوعیست که همیشه باعث افتخارم بوده ..

و جالب اینکه خودم هیچ استعدادی در تدریس  و آموزش ندارم .. یوقتا مثلا" پردیس سرکلاس چیزی میپرسید توضیح میدادم ، دفعه اول که متوجه نمیشد دیگه دفعه دوم عصبی میشدم .. همیشه به این موضوع میخندیدیم..

خلاصه هرکس کارش در زمینه ی آموزش  هست دمش گرم و روزش مبارک.



منبع این نوشته : منبع

دختری که تحمل دیدن غم انسان ها ( و در درجه ی اول هم جنس هایش) را نداشت.

تا همین هفته ی پیش فکر میکردم که رنگ چشاش چیزی جز لنز نمیتونه باشه ..قشنگ  و غیر طبیعی ترین ( هرچه سعی کردم صفت تفضیلی بکار نبرم نشد..) آبی  ای که تا الان دیدم .. مریم همکلاسیم رو میگم..

بعد صحبتش پیش اومد و پرسیدم این رنگ چشمهای خودته مگه؟؟!؟

گفت آره .. تازه وقتی ناراحتم خاکستری میشه ...از اون روز هرکس میبینش اول میپرسه چشات امروز چه رنگیه؟

دیشب بهش میگم  تنها آرزویی که میشه واست کرد اینه که چشات هیچوقت خاکستری نشه. ( در زمینه ی دلبری غیرمستقیم ، خوب عمل میکنم ... :دی ولی  واقعیت این هست که اغلب متوجه این میشم که داره از چیزی رنج میبره .. و خب آرزوی قلبیم بود)



منبع این نوشته : منبع

اوایل اردیبهشت

یچیزهایی به ولا که ذاتی اند و از اون چیز ها میشه به مهمون نواز بودن اشاره کرد و بلعکس ،  بنده مهمون ننواز ترین آدم سیاره م ..  و خب در شش ماه اخیر به اندازه ی کافی از این  لحاظ مورد ترچر قرار گرفتم.. :دی  عید که رسما" دیدم نمیتونم تحمل کنم که عده ای هفته ای باهام زندگی کنند و صبح به صبح لبخند بزنم و صبح بخیر بگم درحالیکه عمیقا آرزوی بخیر بودن  روزشون رو ندارم،  در ادامه تنها و در سکوت خبری پاشدم رفتم مشهد .. 

ولی خب استثنای این موضوع مهمون هایی هستند که میشه جلوشون پیژامه پوشید .. دیگه اونا ترچر محسوب نمیشن ..

و خب این زنجیره ی مهمون ها گویا تمومی نداره .. ببینیم آخرش آدم میشم؟

اینارو نوشتم چون ساعت دوشب  مهمونی میرسه و کارد بزنی خونم درنمیاد :)) ولی امشب اتفاق دیگه ای افتاد که مقداری نرم تر با این قضیه برخورد کردم ... بعد سالها بلاخره کسی خونه مون رو خرید ...

منو ساختمون  همسن هستیم .. یجورایی بزرگم کرده و یا شاید باهم بزرگ شدیم ..  روزهای بچگی  که با داییم بیدار میشدم و نون-پنیر چایی شیرین میخوردیم.. روزهایی که مادرجون زنده بود و از توو سوتینش پول میداد بهمون .. روزهایی که فکر میکردم بهترین عمه و عموی دنیا رو دارم.. شبی که نامزدی برادرم رو گرفتیم .. عصری که تیکه های پازل اومده بودن پیشم .. هر لحظه ش در زمان خودش  لابد انقدر با کیفیت بودند که بدون هیچ ردپایی از اون حس ها و آدمها زندگی ادامه پیدا کرد.. خونه ی بعدی بی خاطره س و همواره آدم ها باید به جایی پناه ببرند که گرم باشه و بی خاطره..



منبع این نوشته : منبع
مهمون

صرفا فرضیه ای!



با خودم فکر کرده بودم حالا که موقعیت و زمان ورزش کردن رو ندارم .. تنها کاری که ازم برمیاد تا بیش از این از هیکل خودم بیزار نباشم اینه که شیرینی های مصنوعی رو در طول هفته حذف کنم .. و خب اولین هفته موفقیت آمیز بود .. امروز آزاد بودم ..تازه فهمیدم که چقدر زندگی بدون این لعنتی بی مزه س .. به هر حال تازه امروز یکم انرژی روانیم برگشت واسه نوشتن..

عصر بود،  موضوعی فکرم رو مشغول کرد .. وقتی میگم مشغول یعنی اینکه یکساعت نمیتونستم جلوی این فکرارو بگیرم درحالیکه در اضطرار انجام کاری بودم .. چیزی بود که دوست نداشتم دربارش بنویسم  ولی خب سوال و بحثی که دیروز داشتیم و فکرای امروز .. بنظرم اومد اونقدر از چارچوب اخلاقی شخصیم خارج نمیشه نوشتن ازش...

بحث از اینجا شروع شد که مدرسه ی دولتی رفتیم یا غیر انتفاعی و یا کلا چی؟ و آیا بهتره اگه بچه ای داشتیم کجا بفرستیم.. حالا نمیخوام اون تحلیل ها و صحبت های بقیه رو بنویسم .. میخوام تجربه و تحلیل خودم رو بگم.. چیزی که امروز در واقع اومد به ذهنم..

پنج سال دبستان م مدرسه ای دولتی میرفتم که بخاطر موقعیت مکانی که داشت بیشتر محروم بودن دانش آموزا و چند درصدی ام متوسط .. صحنه ای که هیچوقت فراموش نمیکنم این بود که همکلاسی داشتم اسمش سحر بود و یکبار موز آورده بود و لیس میزد اون موز رو تا دیرتر تموم شه ...  از همون زمان ها بود که حتی دوس نداشتم چاشتی چیزی ببرم مدرسه و جلوی کسی بخورم.. شاید باورتون نشه که امسال تازه این عادت از سرم افتاد! حالا بیشتر تمرکزم روی قضیه فرهنگی موضوع هست..  چقدر جنبه ی منفیش بدلیل اختلاف فرهنگی بود تا هرچیز دیگه ای ..

توو اون سالها دو بار دو تا مادر برخورد فیزیکی باهم داشتند و یکبار معلمی ( مبسوط نمیگم که حالت قربانی بودن نگیره موضوع) .. و خب وقتی برخورد فیزیکی جای صحبت کردن رو بگیره این اختلاف بولد میشه .. الان فکر میکنم کدوم مادر سطح متوسط یا بالای فرهنگی ، بدون هیچ صحبت و پرسشی میاد میزنه توو گوش همکلاسی دخترش؟

ولی جنبه ی مثبت ش این بود که درک و شناخت خوبی ازاون  فضای جامعه دارم    .. شروع به نوشتن این پست کردم که برسم به این نقطه.. چقدر جالب شد زندگیم که با همه ی اقشار و طبقات جامعه تجربه ای داشتم ..

بعد از اون ، راهنمایی رفته بودم غیر انتفاعی سر کوچه مون .. و خب انگار همه شبییه هم دیگه بودیم و این ایده ال ترین حالت ممکن برای تحصیل ِ بنظرم! و خب شد سالم ترین دوران ... بعد از اون دبیرستان که بازم میانگین در یک سطح بودیم .. بعد دانشگاه که دیگه خیلی شرق و غرب بود .. در واقع بیشتر شرق  :)) دیگه قضیه اختلاف نبود .. تفاوت فرهنگی و عقیدتی .. راستش نتونستم معاشرت کنم که بخوام چیزی دربارش بگم.. فقط بلد شدم که در مقابل اعتقادهای سخت و ریجید ، سکوت کنم و اینو احترام بدونم.. 

و خب موقعیت  الانم که میشه گفت از نظر فرهنگی ، اعتقادی یک سوییم ..و  از بعضی لحاظ ها عده ای در موقعیت سطح بالایی قرار دارند .. و خب انگار الان  از این قشر هم درک و فهمی دارم..

و خب تحلیلی که از این موضوع داشتم این بود که در رنج کشیدن آدم ها عدالت کاملا" رعایت شده..  با یک انحراف معیار بالا پایین..

فقط اغلب بالایی ها درباره ی مسائل عمیق تری به رنج کشیدن میوفتن .. یعنی دیگه دغدغه ها فیزیولوژیک نیست ... (چیزی که دارم میگم در فضای آکادمیک هست و واقعیت جامعه متفاوت از این شاید باشه!)

و به نسبت اخلاق مدار تر...




منبع این نوشته : منبع
فرهنگی ,چیزی ,داشتم ,موضوع ,جامعه ,اختلاف ,برخورد فیزیکی

اردیبهشت

سر یکی از کلاس ها،  تراپی شدم ... و این میتونه از عجیب ترین اتفاقات زندگیم باشه ... دو هفته پیش تقریبا.. و هرچی بعدش فکر کردم که کدوم قسمت صحبت استاد باعث شد یکی از گره ها باز شه .. نفهمیدم ..

آدم های زیادی هستند که همیشه در خیالم وقتی باهاشون رو به رو میشم ..( یعنی اینطوری توصیف کنم که در خیالم خودم را تک و تنها با یک به یکشون میدیدم و به عکس العملم فکر میکردم).. دوس داشتم که بزنمشون و یا هرچی از دهنم درمیاد بهشون بگم .. (از درونی ترین لایه هایم هست)  الان که بهشون فکر میکنم دیگه فکر نمیکنم... چندباری م با خنده از خواب بیدار شدم.. در طول روزم بنظرم نیشم بیش از حد بازه .. ( عادت ندارم و خجالت زده میشم حتی)

دیشب بابا زنگ زده بود که باهام صحبت کنه.. میشه گفت به ندرت اگه کسی زنگ بزنه گوشی رو برمیدارم ... صحبت میکرد و پاسخ های کوتاه میدادم .. آخرش گفت یک روانشناس باید بیشتر حرف بزنه و خداحافظ.. خنده م گرفته بود و از طرفی مثل همیشه به این فکر کردم که نکنه راهم رو عوضی اومدم ... و بعدش باز خودم رو دلداری میدم که وارد شاخه ای میشی که کمتر نیاز به بالای منبر رفتن داره..

درواقع مهم ترین چالش زندگیم حتی اگر تهش هیچ پخی نشم این میتونه باشه که تا جایی که میشه لحظه به لحظه بالغانه رفتار کنم .. و دومی که بسیار سخت تره .. اینه که خودم باشم.. انگار که پیش از این هیچوقت خودم نبودم...



منبع این نوشته : منبع
صحبت

فکر کنم از معدود آدم هایی هستم که با کمرنگ شدن تلگرام احساس خاصی نداشتم ..

شده با فضایی حتی مجازی احساس راحتی ، احساس خونه نکنید؟ تلگرام برای من اون فضاست که از اول نتونستم با سردیش با مصنوعی بودنش ارتباط برقرار کنم .. مثل خونه های سفید - خاکستری ،خنثی و مینیمال میمونه و خب من آدم خونه های چوبی و گرم و سبزم.. 



بزرگترین خیانتش م گرفتن رفقام از وبلاگ نویسی بود .. آه .. فکر نکنم هیچوقت بتونم ببخشمش... مثل این  که دوست صمیمیت که همیشه یکی دوبار در هفته قرار میزاشتین و با یک لیوان چایی از عمیق ترین قسمت وجود و  حتی روزمره ش واست صحبت میکرد .. یهو اون دیدارها تبدیل به تکست شن .. میخونی و میری .. احساس بوجود نمیاد ..   یجورایی ایزی کام ایزی گو ...

آدما و نوشته هارو سرد کرد ... اعدامش کنید!

منبع این نوشته : منبع
خونه

در آدم ها،  حسادت  برانگیز ترین موضوع برایم میتونه  اطمینان و ایمانشون باشه .. به هر مفهوم و یا کسی..

چیزی  که من ندارم .. به کوچک ترین چیزها و بدیهی ترین موضوعات  که راستش حتی دربارش نمیتونم با کسی صحبت کنم ..

و حتی جدا از این قضیه به این موضوع ام میتونم رشک ببرم که افراد تعریف مشخص و چارچوب خاصی برای هرچیزی دارند ..  در واقع نمیخوام بگم  ذهنم  مثل آب هست و در هر ظرفی قرار بگیره شکل اون میشه ..میشه گفت  صابون کج معوجی ست که زیاد مقاومتی در برابر افکار مختلف نداره ..

گویی تنها گزینه ای که در پاسخ به نظر ها داره =  "اینم میشه"+ ENTER


و خب نکته اینجاست که نه تحمل معاشرت زیاد با آدم های ( کلمه ای که دربارش زیاد استفاده میکنیم Rigid هست) ریجید رو دارم ، انگاری  هرچیزی رو با خط کش فولادی خودشون میسنجند و قضاوت میکنند .. و نه آدم هایی مثل خودم!



منبع این نوشته : منبع
زیاد ,میشه

احتمالا چند روز دیگه مامان میره برای اسباب کشی .. و جمعه اینا پردیس میاد اینجا .. تجربه ی جدیدی هست و منم که سرم درد میکنه برای چیزهای نو ... دختریست که جلوش خیلی راحتم چون ذهن قضاوت گری نداره ( نه اینکه قضاوت گری بد باشه .. در واقع ایراد من هست که اهمیت میدم به قضاوت ها و جا داره که بگم این مدت بشدت روو این موضوع کار کردم در نتیجه باعث شد که کلی دوست پیدا کنم و آدم های زیادی رو بشناسم  و اجازه بدم که صمیمیتی ایجاد شه)

چند روز پیش یکی میگفت لب ساحل جنازه ی دختری رو پیدا کردن و معلوم نیست که چی شده و خب فقط این قضیه مضطربم کرده ...که مهمونم صحیح و سالم برگرده پیش خانوادش...


+ حالم خوبه .. میدونم این روزها میگذره و قسمت دیگه ای از تلاشم اینه که از همین لحظه لذت ببرم و وابسته نشم که در ادامه ی تموم شدنش بخواد سوگواری ای شروع شه (همانطور که در جریانید .. همیشه همین بودم که خوشی بود و بعد پایان موقعیت،  در آخر به افسردگی ختم میشد ! نمیدونم چقدر میتونم که از پسش بربیام ولی تلاش میکنم ..)



منبع این نوشته : منبع
قضاوت

مسیر رفت آمدم همیشه مسیر یکسانیست که  1/5 Track طول میکشه .. (زمان سنج بنده برای طول مسیر براساس تعداد آهنگ هایی که بین دو نقطه پخش میشه ، سنجیده میشه ) یادمه روز اولی که میخواستم برم دانشگاه با مینی بوس رفتم و یهو دعوای وحشتناکی بین راننده و یکی از مسافر ها شروع شد .. و خلاصه وقت پیاده شدن ، مسافر انقدر محکم لگد زد به در مینی بوس که ترک ورداشت شیشه ش .. و دیدم عه منم باید پیاده شم و راننده فکر کنم فهمیده بود که گرخیدم و خنده ش گرفت و منم پیاده شدم .. تازه متوجه شدم که کلا یک ایستگاه هست مسیر و خجالت آوره س به نوعی سوار شدن وسیله ی نقلیه ای .. و بعد از اون دیگه پیاده رفتم و اومدم مگر اینکه بارونی بیاد یا دیرم شده باشه و یا گشادی غلبه کنه ..

مسیر از خونه به مقصد اینطوری هست که اول یک ساختمون نیمه ساز ِ و هر وقت از زیرش رد میشم تپش قلب میگیرم که یوقت چیزی نیوفته رو سرم.. یکم جلوتر یک اداره فرهنگی-هنری هست و بعدش م پارک مصنوعی کوچیکی هست که بومی ها با بچه هاشون میان ، دیدنشون از لذت هاست... دیگه چیز خاصی نیس تا میرسی مقصد..

روزها همه چیز در آرامش و زیباییست ولی شب ها انقدر همین مسیر ترسناک میشه که ترجیح میدم از سواره رو برم .. و خب قسمت ترسناکش این هست که هنوز دیدن آدم هایی با پوشش متفاوت واسم ناشناخته س و غریب...

بعضی شب ها که تا دیروقت میمونیم ..ممم  فکر کنم خوبه بگم بهش سر گروه .. آره سرگروهمون که پسر ( کلی صفت مثبت میشه بهش داد و اومدم نام ببرم دیدم لوس میشه) خوبی هست میاد و تا 90 % درصد راه همراهیم میکنه و بعدش میره اونطرف بلوار خونه ی خودشون.. و خب چیزی که عمیقا ازش بیزارم این هست که چرا این حس امنیت رو وقتی تنها میرم و میام خودم ندارم ..

 اینا هنوز مقدمه بود ... اصل موضوع اینجاست که

بی شک هر موقع که از در دانشگاه خارج میشم یا خوشحالم یا دلم گرفته .. یعنی کاملا" بصورت دو قطب! و در هر دو حالت تا میرسم نزدیک پارک تبدیل میشه به بغض ... به این فکر میکنم که حالا خوشحالی یا ناراحتیم رو با کی درمیون بزارم ؟

هیچ جوابی ندارم و یهو هوا ابری میشه...



منبع این نوشته : منبع
میشه ,مسیر ,پیاده

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است...

حال و هوارو بخوام توضیح بدم اینطوره که با فلشی که به تلویزیون وصل شده صدای قشنگ ترین موزیک های دنیا (در نظر بنده ) پخش میشه .. و از طرفی دیگر تن ماهی در حال جوشیدن هست تا بشود وعده ی اصلی روزم.. خسته ام ، روی زمین نشستم ...  میترسم که اگر بندازم عقب نوشتنش رو ..همه چی محو شه .. و آخ از محو شدن ها...

برای شروع باید از چند روز قبل بنویسم...و یا شاید بیشتر...

شده یک شعری بیوفته سر زبونتون و قطع نشه؟ حتی دو هفته طول بکشه این قضیه .. و خب جمله ی " من که هیچ ، آسمانم زمین میخورد " سر زبونم افتاده بود.. یعنی یهو میدیدی بلند بلند دارم میخونم و اصلا حواسم نیست که کی داره رد میشه .. و خب این زمزمه چهارشنبه تموم شد ..

فکر میکنم خیلی کم از خانم دکتر محبوب م نوشتم .. باید خیلی "ترین" به صفت هاش اضافه کنم ... یک روان تحلیل گر باسواد .. مچور .. چقدر بنویسم مچور تا باور کنین حدش رو؟ شاید این مدت ازش کم نوشتم تا بلاخره نیمچه بت شکسته شه و خب میدونستم که میشه ، تا مقداری واقع گرایانه احساسم رو تبدیل به کلمه کنم...

چهارشنبه بود و دکتر بعد چندین جلسه کنسل کردن کلاس ها بلاخره اومد .. هواپیماش از تهران به جنوب .. فرود اضطراری به اصفهان داشته و حال و هوای این شبه سقوط رو تعریف میکرد.. بالا پایین شدن ها.. لرزیدن شیشه ها .. پیغام خلبان به اینکه همه محکم سر جاشون بنشینن .. و بلاخره یجورایی نجاتشون ..  اینکه یکی از اساتید مکانیک اون آخر متوجه شده که موتور خاموش شده .. اینکه توو فرودگاه اصفهان .. تصمیم داشته یکم استراحت کنه و از قضا آقایی از همسفران که مقداری در حال و هوای دیگه ای بوده کنارش میشینه و اول  پسته تعارف میکنه ..بعد شروع میکنه به صحبت کردن که این چه طرز لباس پوشیدنه .. زن باید دامن بپوشه .. اگه بپوشی همین الان ازت خواستگاری میکنم ( دکتر متولد 62 ایناس و زندگی تنها و مستقلی داره) و خب همه ش رو با خنده تعریف میکرد .. یارو گفته کل مسیرو خواب بودم و متوجه سقوط نشده بودم ..  اینارو میگفت و  یاد اوضاع احوال تیپ های مختلف مردم  ایران میوفتادم و خود ایران..

رفته بودیم چای نبات ِ بعد ناهارو بخوریم با خانم دکتر .. یکم نشست و متوجه شدم حالش انگاری خوب نیست.. مریم حالشون رو پرسید که دیدم اشک توو چشاش حلقه زد .. و یهو قطره شد .. بت شکست و زمزمه ی دو هفته ایم بلاخره معنادار شد .. من و فرشته سرمون رو انداختیم پایین و مثلا با موبایل هامون مشغول شدیم.. ولی مریم یکم احساسی تره ( و یا صفت دیگری ) زود رفت آب و دستمال کاغذی آورد و ما همچنان سرمون پایین بود تا چای نباتو آوردن و زود شروع کردم به شوخی کردن درباره ی چایی نبات و فضا تغییر کرد .. کل این دو ترم دوست داشتم که فقط بخندونمش انگار.. این حس نسبت به آدم هایی که دوسشون دارم خیلی شدیده..

و خب انتظاردیدن  اشک هر آدمی رو توو زندگیم داشتم ..جز او .. نه اینکه اشک ریختن نشونه ی ضعف یا چیز دیگر نامربوطی باشه .. صرفا از نظر اینکه شوک بود...  و خب چی میتونه آسمان رو هم زمین بزنه جز مریضی مادر و پدر؟

دیروز عصر بود که گفت بیاین شبِ آخرین جلسه ی این ترم رو باهم باشیم ... و خب ده ساعت ِ ستاره ای در انتظارمون بود گویا ...

هفت نفری رفته بودیم کافه رستوران لب ساحل .. کمی شرجی ولی با نسیم.. آسمون پر ستاره .. کافه قشنگ ترین موزیک های دنیارو گذاشته بود .. همون هایی که روی فلش ریخته شده و الان درحال گوش دادنش هستم..  از همون حالها که به یک آهنگ میرسه و حرفت رو نصفه میزاری و فقط گوش میکنی و بقیه م ساکت گوش میدن ..  دور هم  نشسته بودیم .. از کتاب ها و فیلمها صحبت کردیم .. کم کم حس کردم دکتر دیگه دکتر نیست .. شده مثل دوستی که همیشه آرزوش رو داشتم که باهم غذا تقسیم کنیم و از هرچیزی صحبت کنیم و یادبگیرم ازش و کیف کنم از سوادش..

از این گفت که وبلاگ مینوشته و یهو سه سال از نوشته هاش میپره.. پرسیدم بلاگفا بودین؟ گفت آره.. گفتم پس هم دردیم .. گفتم منم خیلی وقته که مینویسم بی مهارت  و دلی .. و خب مثل تراپی عمل کرده .. گفت دقیقا همچین اثری داره .. بهش از پیانو گفتم .. گفت ادامه نده اشتباهی که کردی رو .. سازت باهات قهر میکنه ..

از این گفت که با توجه به مراجعانش ، روز به روز دخترها بیشتر عمیق میشن انگار و پسرها سطحی ..

بهش گفتم این روزها  تمرکزم رو این قضیه س که بتونم تا سالها یا همیشه تنها زندگی  کنم و با این موضوع یجورایی کنار بیام و لذت ببرم .. گفت اتفاقا یکی از اساتید چند وقت پیش گفته که با این وضعیت پیش بینی میشه که دخترها کم کم   زندگی مستقل و بدون جنس مکملی رو انتخاب کنند تا نوع ناقص رابطه رو..

طوری نوشتم که گویا دو نفری رفته بودیم بیرون .. ولی خب در واقع انگار ما دوتا حرف های مشترک بیشتری داشتیم ..


یکی یکی شروع کرده بودیم به تداعی آزاد .. یک کلمه گفته میشد و نفر بعد اولین حسی که به اون کلمه داشت رو بی مهابا به زبون میاورد .. و خب انگار غرق شدیم توو عمق همدیگه .. هرچی میگذشت عمقم بیشتر میشد .. (واقعا به کلمه آوردن حس ها سخت ترین کاره الان) .. یک به بعد بود که از تداعی آزادها متوجه موضوعی درباره ی فرشته شدیم و کم کم موضوع به بحث مرگ کشید .. فرشته از سوگواری نکرده ش برای پدربزرگش گفت، حس و حال اون روزاش  و تاثیری که الان روش گذاشته.. که یهو شروع کرد به گریه کردن .. دو ساعتی شاید بحثمون درباره ی این موضوع بود و میشدگفت همه اشک ریختن ..( امروز میگفتیم که انگار استاد همه ی حرف هایی که درباره ی مرگ و پذیرشش میزد ، مخاطبش خودش بود و فقط با صدای بلند فکر میکرد .. ) و حتی منم از این گفتم که تجربه ای مشابه با فرشته دارم .. و رفتن مادربزرگم مصادف با مریضی خودم شد و هیچوقت نشد که سوگ کاملی داشته باشم و اضطراب مرگی که همیشه کنارم هست .. ولی خب اشکی نریختم و کمی صدام لرزید.. به استاد میگم،  نمیدونم روی هیجاناتم کنترل دارم و یا دارم سرکوبشون میکنم؟ گفت تو زیادی چارچوب داری فقط.. و همش با خودت میگی نباید از خط بزنم بیرون ..

بعد صحبت به این رسید که انگار این هشت ماه اندازه ی چند سال تاثیر گذاشته رومون و تغییرات محسوسی کردیم .. به همه نگاه میکرد و نگاهش روی من گیر کرد و لبخند زد.. بچه ها گفتن منظر که صد و هشتاد درجه تغییر کرده و ما همش داریم تعجب میکنیم ..  خندیدم و با سرم تایید کردم..

اون آروم و خشنود نسبت به روزهای پیش .. ما هم احساس رها بودن عجیبی داشتیم .. و یکساعت آخر خنده های کنترل نشده .. و شبی که اندازه ی کل بیست و سه سال کیفیت داشت...


صبح قبل از رفتنش بهش دی وی دی آهنگ های دیشب با فیلم Mother رو دادم و گفتم حتما بعدش نقدش رو بخونید..

و از کل دیشب یک ویدئو 15 ثانیه ای واسم مونده که به سمت دریاست .. پشت زمینه پیانو ..با صدای خانم دکتر که داره با یکی از بچه ها صحبت های عادی ای میکنه ..



منبع این نوشته : منبع
دکتر ,انگار ,گفتم ,صحبت ,اینکه ,بودیم ,رفته بودیم ,خانم دکتر ,نفری رفته ,ترین موزیک ,تعریف میکرد

اواخر اردیبهشت

دو ساعتی هست که رفتند... و حالا که خونه رو به حالت اولیه برگردوندم  و خودم احتمالا با کمی تفاوت نسبت به هشت روز پیش شروع به نوشتن کردم...

بهم گفته بود که خواهرشم باید بیاد .. ( دو قلو هستند و بدون کمترین شباهتی .. میگه یکبار عکسش رو به سیاوش باهوشِ نشون داده و پسره گفته چه بی ربطین.. واقعا بی ربطن !!)  از وقتی گفت، میدونستم باید روزهای پرچالشی رو بگذرونیم .. چون یکسره درحال گیس و گیس کشی هستند و دقیقا نقش مادر رو باید ایفا کنم.. 

یه ور جدیدی از خودم رو کشف کردم به هر حال .. چی فهمیدم از خودم؟

اینکه متاسفانه دقیقا عین مامانم و در ادامه خواهرم رفتار میکنم و همونقدر وسواس و کنترلگر! با این تفاوت که از غر زدن بیزار هستم و نمیگم و حرص میخورم صرفا..  فهمیدم که تا حدی بلدم مادر باشم.. تعریف مادر بودن برای من کار خونه انجام دادن نیست .. در واقع این کار نه جنس داره نه سن و نه مربوط به نقش خاصی هست .. تعریف مادر بودن توو دنیای من یعنی توجه کردن ِ به اندازه ، متعادل و یکسان نسبت به بچه ها و نه هیچ چیز اضافی و بیش از اندازه ی دیگری...

فهمیدم که همچنان انسانی مهمان ننوازی هستم .. و در آخر اینکه تنها زندگی کردن رو به هرچیزی ترجیح میدم .. تنها فیلم دیدن ، خوردن ، خوابیدن ..

ولی خب آدمی بیش از چیزی که فکر میکنه توانایی داره .. میتونه از صبح تا عصر بره دانشگاه یا سرکار و سر راه دونات بگیره .. بیاد خونه همونطور که ظرفارو میشوره .. چایی درحال دم شدن باشه و سر به سر بقیه بزاره .. بپرسه آخر شب چه فیلمی ببینیم ؟ غذا چی میخورین؟ و یا اینکه نظرتون چیه که بریم بیرون؟ پولی واسش نمونده باشه..و با همه نگرانی ها ..در آخر خستگی ای در وجودش نباشه ..

عجیب ترین حالتی هست که در خودت کشف میکنی..انگار که پشت هم کفش های متفاوتی رو پات کنی و باهاشون راه بری..




منبع این نوشته : منبع
مادر ,اینکه ,فهمیدم ,خونه ,مادر بودن ,تعریف مادر

کلی صحبت کرده بودیم.. تغییرات همزمان زیادی داشتیم ، اون رفت تهران البته ، از نوع شهید بهشتی ..  همزمان خونه هامون رو عوض کردیم .. همون روزا مسیج داد که خونه تون رو نمیفروشین؟ گفته بودم که پیش پات فروختیم .. گفته بود دیده بودمش و خوشم اومده بود .. گفته بودم نه بابا خیلی پیر بود که  و  بعد فروختنش احساس پیروزی داشتیم حتی ..      گفت تو کلا" توو سر خودت و هرچی که مربوط بهت میشه میزنی ...

آره بعد یکماه دوباره مسیج داد که چکار کردین بلاخره .. و بعد صحبت ها .. آخرش پرسید راستی احوالت واقعا" چطوره؟

گفتم که واقعا خوبم .. انگار توو این هشت سال این جمله رو ازم نشنیده بود .. گفت توام جغرافیت اونجا نبود انگار .. گفتم هممم.. در واقع جغرافیم اینجام نیست .. فقط در حال حاضر میدونم جغرافیم اونجا نبود .. ولی شاید یروز انقدر گشتم تا جغرافی واقعیم رو پیدا کردم .. طوری که بیرون از خونه رو به درونش ترجیح بدم لااقل!


منبع این نوشته : منبع
گفته ,خونه ,اونجا نبود ,گفته بودم

توصیف اینطوری باشه که روی زمین دراز کشیدم و سمت راستم کاسه ی آلو جنگلی خشک هست که از  جهت دارویی داره خورده میشه ..

امروز آخرین روز ترم دو بود .. راستش واسه خودم عجیبه که همچون همیشه از تموم شدن چیزی که دوستش دارم غمگین نیستم .. یجاهایی با خودم میگم یعنی شفا پیدا کردم؟ و منتظرم تا چیزی این فرضیه رو رد کنه ....


چند روز پیش امتحان سپیکینگ داشتم و با اینکه مثل همیشه فکر کردن زیادِ قبل از حرف زدن باعث شد بازدهی به اون صورت نداشته باشه .. ولی چیزی که تغییر کرده بود ریلکسی ِ در طی مکالمه بود ..  منو یاد پیرمرد و دریا انداخت .. اینکه رفتی صید ماهی و ماهی رو صید کردی ولی در برگشت از دستش میدی و تنها چیزی که ازش میمونه اسکلت ماهی ست.. برای من این داستان بوی باخت نداشت .. آدم در لحظه چیزی رو میبره و تاثیرش رو اون برد میزاره ولی حالا از دست دادنش چیزی از اون تاثیر کم نمیکنه و لا اقل داستانی میشه برای تعریف کردن .. سپیکینگ منم در آخر نتیجه ی قابل توجهی نداشته احتمالا، ولی همین که دیدم عه میتونم پا روی پا بندازم و بدون لرزش صدا صحبت کنم ... انتظار منو برآورده کرد دیگه کاری به انتظار بقیه ندارم...


امروزم امتحان رایتینگ و بیزینس بود .. یک دختره هست همکلاسی زبانم .. که از بچه های معماریه و خیلی م بنظرم جذابه مخصوصا صحبت کردنش !  سر امتحان نشسته بود کنارمو میگفت برسونی .. دیگه منم برگه رو گرفته بودم که بخونه از روش .. نمیتونست بخونه و از حرکات تابلوش واسه دید زدن دوتاییمون خنده مون گرفته بود ..  تا اینکه یکی از استادا اومد و دستش رو گذاشتم روو شونه م و یواش گفت منظر جان برگه ت رو بزار روی میز و واسه خودت دردسر درست نکن و دوباره با دستش شونه م رو فشار داد و رفت .. راستش  فکر میکنم چیزهای ساده ولی با ارزش احساساتم رو زودتر بر می انگیزه تا هرچیزی اغراق امیزی.. بعد امتحان دختره رو دیدم و باز کلی باهم خندیدیم و ازم تشکر کرد .. واقعیت رو بخوام بگم،  من کسی نبودم هیچوقت که بخاطر بقیه موقعیت خودم رو به خطر بندازم و این کمتر سلفیش بودنِ حس عجیبی داره.. اینکه استادم انقدر خوب بشناستم و با محبت همراه احترام برخورد کنه با قضیه تقلب حس عجیبی داره .. اینکه بتونم صمیمانه با کسی ارتباط هر چند کوتاهی داشته باشم ..حس عجیبی داره..

حرف زیاده  و کلی تحلیل دارم از علت تفاوت رفتار این گروه نسبت به کسایی که قبلا باهاشون ارتباط داشتم ، که تا حالا نشده برای کسی بگم و نوشتنشم چه بسا سخت تره ..

فرجه ها رسما" شروع شده و امیدوارم بتونم از پس امتحانا بر بیام ...


۹۷/۳/۱۱





منبع این نوشته : منبع
چیزی ,اینکه ,امتحان ,عجیبی ,دستش ,ماهی ,عجیبی داره ,داره اینکه