جالب این بود که بعد از نوشتن پست آخر آرامش عجیبی داشتم و دارم ..  انگار یهو فهمیدم که چه چیزی باعث شده حداقل نه سال از نوشتن دست نکشم ..حتی اگر استعدادی نداشته باشم .. و خب بنظرم پست سنگینی بود و اگه چکنویس باشه خیالم راحت تر هست ... (در واقع عذاب وجدان گرفتم بخاطر دوز تلخیش.. ولی خب شکلاتم تلخش خوبه!)


  توو یوتیوب داشتم برنامه ای رو میدیدم درباره ی طولانی ترین مطالعه ی طولی که بر آدم هایی از همه قشر شده.. از فارغ التحصیلان هاروارد بگیر تا حاشیه نشین ها , هفتاد و پنج سال طول کشیده ... و خب الان فقط تعدادیشون زنده هستند که بالای نود سالشون هست .. و کل نتیجه ای که از این مطالعه گرفتند این بوده که برای داشتن یک زندگی سالم و در پی ش راضی کننده .. بیش از هرچیزی.. از پول و دست آورد و تحصیلات گذشته .. در ردیف اول داشتن روابط خوب هست .. چه با خانواده چه دوستان و جامعه و مهم ترینش رابطه ی خوب با پارتنر زندگی ...

  اگه انزوا چیزی بوده که پیش از این منو از نوعی گزند دور نگه داشته ... پس از این فکر میکنم که میتونم از پس گزند ها بربیام و نیازی به گارد نیست...  درباره ی پارتنر داشتنم به خودم مهلت طولانی واسه انتخاب درست دادم ، برخلاف بقیه که مخالف اینطور وسواس هستند .. بنظرم از مهم ترین انتخاب های زندگی هست.. حتی اگه مدت کوتاهی باشه...  


منبع این نوشته : منبع
زندگی

اولین بار بود که جلسه ی دفاع میرفتم.. از دانشجوهای ترم بالایی بود .. همه ی خانوادش اومده بودند .. مادر پدر خواهر برادرا و بچه هاشون .. و همسرش که باردار بود...  و خب انگار عروسی بود! کلی گل رو میز داورها .. فینگرفود فلان .. عجیب غریب و خب اصن این مبحث اصلی نیست..

داشت ارائه میداد و کارشم الحق خوب بود .. و به فصل داده ها و آماری که رسید .. داورا که استادام بودن ایرادی گرفتند و دانشجو نتونست جوابی بده و یهو خانمش شروع کرد به دفاع کردن اونم با ذکر منبع و خیلی دقیق که همه ساکت شدند .. و داورا گفتند که انگار شما آماده تر هستین ، خندیدیم و تشویقش کردیم .. ارائه ش تموم شد و ازش پرسیدن حالا جدی خانمت پایان نامه ت رو  نوشته یا خودت؟ که یهو خانمش شروع کرد به صحبت کردن و از اینکه چقدر همسرش واسه این پایان نامه زحمت کشیده و پشت سرش تک تک خانوادش شروع کردن به دفاع کردن .. نمیدونم برای من این صحنه قشنگ بود یا واقعا" اینطور بود ..

زمانی که بچه تر بودم ، هروقت میخواستم ببینم آدما چقدر واقعا" دوستم دارند به این فکر میکردم که اگه بمیرم هرکس چقدر ناراحت میشه .. و خب به مرور فهمیدم که اگه کسی ناراحتم بشه برای خودش هست و نه من ! و دیگه ترازی نداشتم برای زمانی که چشام رو ببندم و باهاش علاقه بسنجم تا اینکه از اون روز چشام رو میبندم و به این فکر میکنم موقع دفاع (از هرچیزی , حتی اشتباه) چند نفر پشت سرم شروع میکنند به دفاع کردن...




منبع این نوشته : منبع
دفاع ,پایان نامه ,خانمش شروع

Well, I don't know how the future is going to unfold

چندماهی میشه که تصمیم گرفته م که هر "نه" ای که همیشه بر زبون میارم و دلیلش چیزی جز ترس نیست رو به "آره" تغییر بدم و خب این کاملا" تُرچر torture ( این کلمه رو خیلی دوست دارم .. آهنگی  در ادامه میزارم که این کلمه از اون آهنگ واسم معنی پیدا کرد.. حال چهل روز اولی که جنوب بودم.. ) محسوب میشه.. آره خلاصه رسید به اوایل بهمن که همکلاسی م گفت میخوام معرفیت کنم به کسی برای یک کار بین رشته ای .. حالا اینکه چقدر با شلاق بالای سر خودم واستادم تا قبول کردم بماند .. 

اون روز بلاخره حضوری جمع شدیم تا توضیحی بدن درباره ی ایده و کاری که دارند .. و فکر کنم انقدر گیج بودم که اصن نفهمیدم چی بود موضوع.. امروز دوباره اختصاصی  سرگروهشون اومد صحبت کرد باهام و کامل توضیح داد هدفشون رو ..  درسته که درحال پریدن در ترس هام هستم ولی این بدین معنا نیست که واقعیت رو نگم! همون اول گفتم من تاحالا نه تجربه ی کار کردن در زمینه ی رشته م رو دارم و نه اطلاعات زیادی ..

گفت درکتون میکنم و چیزی که بیشتر برای ما مهم هست اینه که بدونیم دغدغه فلان مسایل رو داشته باشین .. که گفتم من از طرحتون خیلی خوشم اومد چون در راستای دغدغه م هست و هوشمندانه ! 

بهش به چشم تجربه نگاه میکنم و  پیش بینی م اینه که تا ده سال آینده حتی درآمدی نخواهم داشت..مگر چرخ طور دیگه ای بچرخه

  راستش حتی اون مقدار درآمدی که تابستون از  کار موقتم داشتم دست نخورده توو حسابم هست.. نه اینکه خیلی تامین باشم ...فقط حوصله ی ولخرجی ندارم :دی 


+

https://soundcloud.com/ben-caplan/40-days-40-nights-1


منبع این نوشته : منبع
خیلی


استاد ِ خانم ِ محبوب م  از راه نرسیده ، روو کرد بهمون که کدوم  یکیتون برگه ی امتحانیش اینطور بود .. بعد دستش رو به حالت "ی" کشیده تو هوا حرکت داد .. خندیدم گفتم من بودم .. میدونم چقدر برگه م کثیف و بدخط بود .. گفت پدرم درومد تا تصحیحش کردم.. همکلاسی هام گفتن پشت سرت مام گفتیم که منظر با اون خطش چطوری امتحان رو نوشته ..  خلاصه که آدم به بدخطی معروف نباشه !!

راستش مقدمه ی چرتی بود ..چون نمیدونم چطوری باید شروع کنم ..  در حال حاضر شلوار نارنجی توو اتاق دیگه خوابه یا نمیدونم چکار میکنه ...

هفته ی پیش بود مسیج داد که،  هرچی به هتل ها زنگ میزنم همشون پر هستن.. میتونم بیام خونه ت؟ خب مسلما" رودرواسی مانع از گفتن "نه" شد .. ولی خب خودم میفهمم که برای همین موضوع کوچیک چقدر مضطرب بودم .. منی که صمیمی ترین دوستم رو به خونه م دعوت نتونستم بکنم هیچوقت.. مگه اینکه بصورت مهمونی و جمعی یکی دوبار اومدن...

راستش  اینم  تغییر نویی در شخصیت م بود و انگار 96 کمر همت بسته تا اخلاق های عجیب م و یا افکار غریبم رو به هر نحوی شده مقداری کمرنگ کنه..

مهمون دیگه ای نیز داریم .. از راه اومد جلوی شلوار نارنجی (اسمش رو بگم دیگه از این به بعد"فرشته") بهم میگه از بچگیت تورو ندیده بود .. همین که میره توو اتاق لباساش رو عوض کنه ،

یواش به فرشته میگم من اصلا  اهل معاشرت نیستم ، فک و فامیل آخرین تصویری که ازم دارن واسه 6 سالگیمه..و  یواش میخندیم ..


همکلاسیم  توو اتاق بغلِ و هیچ فاجعه ای رخ نداده تا به الان.



منبع این نوشته : منبع
اتاق ,شلوار نارنجی

یکسری فیدبک ها هست که دفعه اول دوم میشنوی با خودت میگی نظر فلانی این بوده لابد و زیر سیبیلی رد میکنی .. ولی وقتی تکرار شه یهو شروع میکنی به فکر کردن و وارسی کردن موضوع .. و خب از فیدبک های خیلی تکراری که میگیرم.. و حتی فرق نداره طرف چند ساعت بشناسم یا چند سال .. این هست که میگن " زندگی کن بابا" انگار که مثلا" منتظر این بودی تا یکی با گفتن این جمله دکمه ی استارت زندگی کردنت رو بزنه و قبل از اون مردگی میکردی ...

همین امروز جمعی که شاید چند ساعت بود باهم آشنا شده بودیم و مشغول کار بودیم .. کیکی گرفته بودند ، تعارف کردند ...خب میلی نداشتم و تشکر کردم .. که دختره گفت " زندگی کن بابا اینطوری نباش" و از اون جایی که معمولا حرف دلم رو در غالب شوخی بیان میکنم تا کسی شک نکنه :دی گفتم مثلا" الان کیک بخورم یعنی زندگی کردم؟

زندگی کردن طبق تعریف مردم ..احتمالا"  زمانی بود که با پرناز و مونا وقت میگذروندم... بعد از اون شاید لحظه هایی بود که زندگی کردم .. حتی امروز درست قبل از شنیدن آلارم دخترک ، چند لحظه بود که احساس کردم زندگی  به خوبی داره کش میاد .. همونجا که بوی قهوه ترک میشنیدم از لیوان کاغذی رو به روم  و حواسم پی‌ صدای کیبوردی بود که با حرفای من،  هم آهنگ قطع و وصل میشد .... و درست بقیه روز رو مردگی کردم...



منبع این نوشته : منبع
زندگی

۹۶ -عزیزم دنیا همینجور نمیمونه *

      هر سال به این موضوع فکر میکنم که جمع بندی سالی که گذشت همونقدر که جالب نیس .. جالب میتونه باشه...      واسه نوشتن این پست یکم زود هست ولی بنظرم الان تمرکز خوبی دارم ..معلوم نیس هفته ی آینده چطور باشه.. 

    به آرشیو کنار وبلاگ نگاه میکنم که چقدر به مرور اینجام ساکت تر شدم ...   

  صبح سال تحویل ۹۶ یادم هست که نشسته بودم روی مبل و یکی از ویژه برنامه های سال نو .. احمدرضا نبی زاده آهنگ (عزیزم) ش رو میخوند ... و یهو هوا ابری – بارونی شد ... ولی خب میدونستم چی میخوام  و چی میتونه اوضاع رو بهتر کنه... و راستش الان دوس داشتم مثل سال پیش چیز مشخصی رو با تمام وجود میخواستم ..

گذشت و تصمیم یهویی برای دادن (خوندن در واقع) کنکور و بیست روز مهلت...   

  چیز زیادی از خرداد خاطرم نیست.. تیر عروسی پرناز.. مرداد حال مامان خیلی بد شد .. حال روحیش.. افسردگی شدید ..انقدر که میگفت دوست دارم بمیرم... و خب من تنها کسی بودم که این موضوع رو میدونست  .. نه حتی رزماری و پدرم..  و در پی ش حال غریب خودم .. هیچوقت خودم رو انقدر درمونده ندیده بودم .. راستش همیشه به این فکر میکنم که کاش یکم مثل بقیه مادرا بود ..همینا که این چند روز عکساشون رو میزارن .. همینقدر بیخیال و سرخوش...  

   چقدر از اینجا به بعدش سخت تر میشه نوشتن... 

    بعدش نتایج کنکور اومد .. قبول شدم و خوشحال نبودم .. اون خوشحال بود.

مهم ترین موضوع اون بود .. تصمیم گرفتم که بریم ... و یهوحرف های این و اون شروع شد .. و چیزی جز ملامت نبود .. حتی کسایی که شاید بعد عمری من رو میدیدن .. اینکه چرا انقدر دور ... مادرت رو چرا میبری.. میرفتی همینجا دانشگاه آزاد..   خانواده رو متلاشی کردی و... هنوزم ادامه داره این حرف ها و دیگه الان اذیتم نمیکنه..   

  دو تایی اومدیم جنوب.. دو تایی رفتیم دنبال خونه و وسایل .. روزهای سختی بود.. خونه کامل نبود ( با اینکه باید تکمیل تحویل میدادن) کارگر میرفت و میومد ..  یکم سر و سامون گرفتیم .. و یهو حالش انقدر باز بد شد که یهو سر نهار میزد زیر گریه .. ( درستش این بود که اصلا" از همون تابستون میرفت پیش روانشناس و روانپزشکی چیزی.. ولی خب اعتقادی به روانشناسا نداره :) )

خودمم رفته بودم دانشگاه و روزهای اول که فقط فرشته بود .. اونم دچار تردید بود که بمونه یا انصراف بده .. دانشگاه بی برنامه شروع شده بود عصبانی بودیم از اوضاع...    

  تا اینکه بابا اومد ... یک شبی از دانشگاه اومده بودم خونه و حالم خیلی بد بود .. مامان داشت نقشِ راضی بودن رو بازی میکرد که دیگه نتونستم ساکت باشم و گفتم چرا نمیگی که حالت خوب نیست .. چرا جلوی بابا اینطوری.. که یهو شروع کرد به گریه کردن (ببخشید اگه اینطور با جزییات میگم.. دلیلی داره..)  بعدِ شاید چند سال حرف هاش و ناراحتیاش رو گفت .. و خب هنوز که هنوزه خیلی راضی م که این فشار رو بهش آوردم تا اون شب صحبت کنه .. و بعد از اون اوضاع آروم شد و پدر رفت ...  

   کم کم جا افتادیم .. عادت کردیم در واقع ..      دلبستگی ها کم و کمتر شد نسبت به هرچیزی که در شرق داشتیم .. یادم هست یک روزی اواخر پاییز دلی  تماس گرفت که عصر بیکاری همو ببینیم؟ ( یعنی انقدر که دوستی ها صمیمی اند.. نمیدونست چهار ماهه که شهر دیگه ای زندگی میکنم .. )


آره خلاصه همکلاسی های دانشگاه م رو دیدم و انقدر با محبت بودند و هستند که به تنهایی چند نمره به هوش هیجانیم اضافه کرد معاشرت باهاشون.. یعنی وقتی در موقعیت گرمی قرار بگیری دیگه نمیتونی خیلی گاو باشی :دی  گفتم غرورم کمرنگ شد .. چون شاگرد آدم های بزرگی م که در مقایسه باهاشون هیچی حساب نمیشم چه از لحاظ سواد و چه اخلاق...   

  اون اوایل فکر میکردم که شاید اعتماد به نفسم زیاد شده که سر کلاس میتونم صحبت کنم ولی الان بنظرم میاد .. وقتی آدم اشتباهی توو زندگیش انجام بده .. دیگه از اون به بعد از اشتباه کردن ترسی نداره .. اعتماد به نفسم زیاد نشده .. فقط دیگه مهم نیس برام که اشتباه کنم ..که بقیه چه فکری کنند..  خوشحالم از اینکه ترس از اشتباهم ریخت .. خوشحالم از اینکه توو این سن تجربه کردم شنیدن حرف های بی رحمانه ی مردم رو .. تا بدونم بلاخره یجایی نسبت به این حرف ها سر میشی... خوشحالم که مامان حالش خوبه و میگه هیچوقت به این آرومی نبودم ... که حتی آزمایش تیروئیدشم این رو تایید میکنن ...   

 و خوشحال نیستم چون خودم رو هنوز دوست ندارم .. خوشحال نیستم چون اینجا فقط از دانشگاه نوشتم و حالم بهم میخوره وقتی زندگی م انقدر تک قطبی ِ .. و خب راستش آدما راست میگن که زندگی نمیکنم و چون راست میگن عصبانی میشم از شنیدنش...      


* دانلود



منبع این نوشته : منبع
انقدر ,دانشگاه ,اینکه ,خیلی ,الان ,میکنم ,راست میگن ,خوشحال نیستم ,نفسم زیاد

مسیر رفت آمدم همیشه مسیر یکسانیست که  1/5 Track طول میکشه .. (زمان سنج بنده برای طول مسیر براساس تعداد آهنگ هایی که بین دو نقطه پخش میشه ، سنجیده میشه ) یادمه روز اولی که میخواستم برم دانشگاه با مینی بوس رفتم و یهو دعوای وحشتناکی بین راننده و یکی از مسافر ها شروع شد .. و خلاصه وقت پیاده شدن ، مسافر انقدر محکم لگد زد به در مینی بوس که ترک ورداشت شیشه ش .. و دیدم عه منم باید پیاده شم و راننده فکر کنم فهمیده بود که گرخیدم و خنده ش گرفت و منم پیاده شدم .. تازه متوجه شدم که کلا یک ایستگاه هست مسیر و خجالت آوره س به نوعی سوار شدن وسیله ی نقلیه ای .. و بعد از اون دیگه پیاده رفتم و اومدم مگر اینکه بارونی بیاد یا دیرم شده باشه و یا گشادی غلبه کنه ..

مسیر از خونه به مقصد اینطوری هست که اول یک ساختمون نیمه ساز ِ و هر وقت از زیرش رد میشم تپش قلب میگیرم که یوقت چیزی نیوفته رو سرم.. یکم جلوتر یک اداره فرهنگی-هنری هست و بعدش م پارک مصنوعی کوچیکی هست که بومی ها با بچه هاشون میان ، دیدنشون از لذت هاست... دیگه چیز خاصی نیس تا میرسی مقصد..

روزها همه چیز در آرامش و زیباییست ولی شب ها انقدر همین مسیر ترسناک میشه که ترجیح میدم از سواره رو برم .. و خب قسمت ترسناکش این هست که هنوز دیدن آدم هایی با پوشش متفاوت واسم ناشناخته س و غریب...

بعضی شب ها که تا دیروقت میمونیم ..ممم  فکر کنم خوبه بگم بهش سر گروه .. آره سرگروهمون که پسر ( کلی صفت مثبت میشه بهش داد و اومدم نام ببرم دیدم لوس میشه) خوبی هست میاد و تا 90 % درصد راه همراهیم میکنه و بعدش میره اونطرف بلوار خونه ی خودشون.. و خب چیزی که عمیقا ازش بیزارم این هست که چرا این حس امنیت رو وقتی تنها میرم و میام خودم ندارم ..

 اینا هنوز مقدمه بود ... اصل موضوع اینجاست که

بی شک هر موقع که از در دانشگاه خارج میشم یا خوشحالم یا دلم گرفته .. یعنی کاملا" بصورت دو قطب! و در هر دو حالت تا میرسم نزدیک پارک تبدیل میشه به بغض ... به این فکر میکنم که حالا خوشحالی یا ناراحتیم رو با کی درمیون بزارم ؟

هیچ جوابی ندارم و یهو هوا ابری میشه...



منبع این نوشته : منبع
میشه ,مسیر ,پیاده

بلغمی .. کاملا" تنبلی رو توجیه میکند!


برای موضوعی باید گیاهان دارویی استفاده کنم.. یعنی ترجیح خودم این هست که گیاهی باشه .. به دنبال مزاج شناسی بودم تا تداخلات را دریابم و جالب بود واسم شناخت مزاج ! شمام خواستین انجام بدین .. بنظر تعادل مزاجی تاثیر گذار باشه رو تعادل همه جانبه ای ..

اینجا



منبع این نوشته : منبع

زندگی .. گاهی عجیب میشه و این درست جایی هست که یهو ازش خوشم میاد!

نمیتونم واضح تعریف کنم چون اطلاعات شخصی در بر داره .. اینطور بگم که یک زمانی انقدر یک نفر کارش رو خوب انجام میداد که همیشه به این فکر میکردم که به پدرم معرفیش کنم تا جذبش کنه ... ولی از طرفی با خودم میگفتم تایپ کاریشون متفاوت هست و ممکنه که قبول نکنن... و نگفتم .. تا اینکه امروز پدرم تماس گرفت که آقای فلانی رو میشناسی؟  اون گفته که تورو میشناسه (بعد آشناییشون متوجه شدن ) و میخواستم ببینم کارش چطوره  .. بهش گفتم که همیشه خودم توو ذهنم بود که معرفیش کنم و بعد هر دو هی تعجب کردیم از این معادله ی عجیب ..


منبع این نوشته : منبع